تبليغاتX
حسرت دیدار



+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:37 توسط سحر |



من بشکنم برنجم فدای تار موهات

مهم تویی نرنجی برس به آرزوهات

 

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 23:34 توسط سحر |



خداوندا اگر روزی بشر گردی

زحالم با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن,از این بدعت

خداوندا

نمی دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه زجری می کشد آن کس

که انسان است و از احساس سرشار است.     

       

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387ساعت 22:26 توسط سحر |



+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 10:5 توسط سحر |



باکی ندارم از هیچ کس وهر کس که تو را دارم عزیز دل 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 10:4 توسط سحر |



اگه تا لحظه مر گم داشتنت نباشه قسمت

بی تو با رویای تو، عاشق می مونم تا قیامت

اگه با هق هق تلخم، دل آسمون بگیره

اگه این قلب صبورم ، از غم عشقت بمیره

اگه باز آتیش عشقت، زندگیمو بسوزونه

از تو جز یه خاطره، حتی اگه چیزی نمونه

من بازم عاشقت هستم ، اگه چه بی صدا شکستم

با همه حسرت عشقت، این تویی که می پرستم...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 14:3 توسط سحر |



برای تو می نویسم... از عمق احساسم

می نویسم تا شاید بدانی که طپش قلبم در سینه به خاطر توست

برای تو می نویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی که در لابه لای خرابه های قلبم لانه گزید.

وازآنها گلستانی جاودانه ساخت.

برای تو می نویسم تا بدانی دوری از تو برای من؛ مثل ماهی از آب است ؛ دوری کبوتر از آسمان

برای تو می نویسم اینک از عمق وجودم...

با فریادهای خاموش که در لا به لای هیاهوی عشقت گم شده است

برای تو می نویسم اینک تا بدانی دوستت دارم...

با اینکه می دانم هرگز برنمی گردی.....؟!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 13:56 توسط سحر |



زندگی به من آموخت که برای پیدا کردن مسیرم نباید به امید دستگیری دیگران باشم،

باید خودم آنقدر زمین بخورم وبلند شوم تا راه را بیابم.

 

آموختم که عشق واقعی در طول زمان ومکان از دل بیرون نمی رود ، اگر کسی

می تواند عشقش را کنار بگذارد، بداند که هوسی بیش نبوده است ، عشق واقعی شعله ای است که هرگز خاموش نمی شود

 

آموختم که اگر از ته دل وحقیقی به کسی عشق بورزی از کنار تو می رود ، برای بدست آوردن عشق

باید ریا کار باشی ، آموختم که اشتباه کردم.

 

فهمیدم که من باید سالها پیش به دنیا می آمدم ومی مردم ، چون از عشق چیزهایی می فهمیدم وبه چیزهایی پایبند بودم که در این زمانه خریداری نداشت ، تا اینکه دوست عزیزی کمک کرد وبه من

یاد داد چگونه مثل بقیه مردم شوم.

 

یادم دادند که اگر کسی آتش است من آب باشم که آن را خاموش کنم ، نه اینکه آن را بیشتر شعله ور کنم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:19 توسط سحر |



همه تولدم را به من تبریک گفتند:

دیوار اتاق، پنجره رو به حیاط، درخت اقاقیا، گل ها، شکوفه های درختان،

......... قلم و دفترچه ی خاطراتم

امروز آسمان به من لبخند زد

زمین مرا نوازش کرد

خورشید گرمای خود را نثارم کرد

باد برایم شعر خواند....

کاش انسانها هم اینگونه بودند.

تولدم مبارک

 

خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن

جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای.

 

تولد همه کسایی هم که امروز تولدشونه مبارک!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:39 توسط سحر |



تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه كردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست.... تنهايي را دوست دارم زيرا.... در كلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار كشيدنم را پنهان خواهم كرد

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 11:15 توسط سحر |